تبلیغات
... فرادیس (بـــوستــان دین شناسی) FARADIS - شب سوم
 
... فرادیس (بـــوستــان دین شناسی) FARADIS
پرهیزگار باش که دادار آسمان/ فردوس جای مردم پرهیزگار کرد
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : سید محمد موسوی
نظرسنجی
ما را از نظر خود محروم نفر مایید








برچسبها
روضه شب سوم ـ حكایت حر ؛ حماسه توبه و تصمیم


           
داستان «حر» یكی از عجیب‌ترین و عبرت آموزترین وقایع عاشوراست. 
     
«حر بن یزید ریاحی» رادمردی پهلوان و سرداری نیرومند بود. برخی او را “دلیرترین مرد كوفه” می‌دانستند. اهمیت این لقب آنگاه معلوم می شود كه بدانیم كوفه شهری نظامی بود كه به عنوان اولین دژ اسلام در برابر ابرقدرت آن زمان ـ امپراتوری ایران ـ بنا شده بود؛ لذا بیشتر ساكنان آن را سپاهیان و سرداران نامی عرب و عجم تشكیل می‌دادند. 
   
هنگامی كه به عبیدالله خبر دادند كه امام حسین(ع) به عراق رسیده است وی «حر» را به همراه حدود 1000 سرباز فرستاد تا راه را بر ایشان ببندد و یا او را به دارالاماره ببرد. 
   
هنگامی كه حر از قصر عبیدالله خارج شد صدایی از پشت سرش شنید كه گفت: «ای حرّ ! شادباش كه به سوی خیر می‌روی!». حر به سوی صدا برگشت و كسی را ندید. با تعجب از خود پرسید : «این چه بشارتی بود؟ و این چه خیری است كه به جنگ حسین بروم؟». 
   
در گرمای نیمروز، سپاه حر به كاروان امام(ع) رسید. امام هنگامی كه تشنگی آنان را دید به یاران فرمود: «به این جماعت و اسبانشان آب دهید» و وقتی مشاهده كرد كه یكی از سربازان نمی‌تواند براحتی آب بخورد و آب از مشك بیرون می‌ریزد خود برخاست و با دستان مباركش وی را سیراب كرد. 
  
این مهر و عطوفت امام(ع) را ببینید و با آنچه همین سپاهیان كوفه با وی كردند مقایسه كنید. حسین اسبان آنان را سیراب كرد اما آنان آب را از فرزندان حسین دریغ كردند. 
   
تا تمامی لشكریان آب نوشیدند وقت نماز شد. امام از خیمه بیرون آمد خطبه‌ای كوتاه خواند و گفت: «ای مردم! من به سوی شما حركت نكردم تا وقتی كه نامه‌های شما رسید و فرستادگان شما آمدند و گفتند نزد ما بیا كه ما امامی نداریم. حال اگر بر همان عهد و پیمان هستید بگویید و اگر بر عهدتان نیستید و آمدن مرا ناخوش دارید از همینجا باز می‌گردم». 
  
سپس به حر فرمود : «می‌خواهی با اصحاب خود نماز گزاری؟» گفت: نه، ما همه با تو نماز می‌گزاریم. 
   
امام پس از نماز به خیمه خود رفت و حر نیز به جمع سپاهیان خویش برگشت. هنگام نماز عصر، دوباره امام بیرون آمد و نماز خواند و سپس روی به كوفیان كرد و فرمود : «ای مردم! اگر از خدا بترسید و حق را برای اهلش بدانید خدای تعالی بیشتر از شما راضی می‌گردد. ما اهل بیت محمد به تصدی امر خلافت از مدعیانی كه این مقام از آن آنها نیست و با شما به ستم رفتار می‌كنند شایسته‌تریم. اما اگر ما را نمی‌پسندید و حق ما را نمی‌شناسید و رأی شما غیر از آن چیزی است كه در نامه‌ها فرستادید و نمایندگان شما گفتند، از نزد شما بر‌می‌گردم.» حرّ گفت : «سوگند به خدا كه من از این نامه‌ها و نمایندگان كه می‌گویی چیزی نمی‌دانم.» امام به یكی از همراهان گفت تا خورجینی را بیاورد كه انباشته از نامه‌های كوفیان بود. امام(ع) نامه‌ها را به حر نشان داد. حر گفت : «من از كسانی كه این نامه‌ها را نوشتند نیستم. به من دستور داده‌اند كه وقتی تو را دیدم از تو جدا نشوم تا نزد عبیدالله به كوفه برویم». امام به یاران و نیز زنان كاروان دستور داد كه سوار شوند و فرمود : «باز گردید». اما سپاهیان حر راه برگشت را نیز سد كردند. 
  
گفتگو میان امام و سپاهیان كوفه به نتیجه نرسید و سرانجام كاروان امام مجبور به فرود آمدن در سرزمین كربلا شد... 
   
اما ببینید سرنوشت همین شخص كه راه را بر امام بست، پس از توبه چگونه شد: 
   
در روز عاشورا هنگامی كه حر، فریاد امام را شنید كه می‌فرمود: «اما من مغیث یغیثنا لوجه الله؟ اما من ذابّ یذبّ عن حرم رسول الله؟ ـ آیا فریادرسی هست كه به خاطر خدا ما را یاری كند؟ آیا مدافعی هست كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟» نزد عمر سعد رفت و گفت: «آیا واقعا می‌خواهی با این مرد بجنگی؟» عمر پاسخ داد : «آری» حر پرسید : «چرا پیشنهاد او را كه می‌خواهد باز گردد نمی‌پذیری؟» عمر گفت : «اگر كار به دست من بود می‌پذیرفتم ولی عبیدالله به این امر راضی نمی‌شود». 
   
اینجا بود كه حر فهمید یزیدیان برای كشتن امام(ص) مصمم هستند. از این فكر لرزه بر اندامش افتاد... در یك سوی میدان، فرزند پیامبر(ص) و خاندان وحی را می‌دید و در سوی دیگر دشمنان رسول خدا را؛ در یك سوی میدان بنده‌ی صالح خداوند را می‌دید و در سوی دیگر خلیفه‌ی غاصبی را كه علناً شراب می‌نوشید و محرمات را حلال و حلال خدا را حرام می‌كرد؛ در یك سوی میدان عشق و شهادت را می‌دید و در دیگر سوی آن پلیدی و خیانت؛ در یك سو سعادت می‌دید و در دیگر سو شقاوت... 
   
حر تصمیم نهایی خود را گرفت و در حالیكه فرمانده‌ی هزاران سوار بود به دنیا پشت پا زد. 
   
حر به بهانه‌ی آب دادن به مركب خود از لشكر یزید دورتر و دورتر، و به خیمه‌گاه حق نزدیك‌تر و نزدیك‌تر شد. 
   
«مهاجر بن اوس» كه همراه حر بود از وی پرسید : «چه فكری در سر داری؟ آیا می‌خواهی به حسین حمله كنی؟» حر جوابی نداد و لرزه تمام اندام او را فرا گرفته بود. مهاجر گفت : «به خدا سوگند كه تو را تا به حال در چنین حالتی ندیده‌ام. اگر از من نام دلیرترین اهل كوفه را می‌پرسیدند از تو نمی‌گذشتم». حر پاسخ داد : «والله خود را میان بهشت و دوزخ مخیر می‌بینم، و اگر مرا پاره پاره كنند یا بسوزانند چیزی را بر بهشت نمی‌گزینم». آنگاه اسب خویش را تازاند و به سوی كاروان امام(ع) شتافت. 
   
حر، وقتی به امام(ع) رسید با ندامت دست بر سر گذاشت و گفت: «اللهم الیك أنبتُ فتب علیّ، فقد ارعبتُ قلوب اولیائك و أولاد بنت نبیّك ـ خداوندا به سوی تو بازگشتم پس توبه مرا بپذیر زیرا من بودم كه هول و هراس در دل دوستان تو و فرزندان دختر رسول تو افكندم». سپس شرمگینانه به امام(ع) عرض كرد: «فدای تو شوم ای پسر رسول خدا! من بودم كه راه بازگشت را بر تو بستم و عرصه را بر تو تنگ كردم چرا كه هرگز فكر نمی‌كردم این مردم پیشنهاد تو را نپذیرند و كار را به اینجا بكشانند. به خدا سوگند كه اگر می‌دانستم چنین می‌شود هرگز راه را بر تو نمی‌گرفتم. اینك پشیمانم و از كرده خویش نزد خداوند توبه می‌كنم. آیا من امكان توبه دارم؟» 
   
میهمان بودی تو ، اول من به رویت راه بستم
   
چون ندانستم نباید راه بر مهمان بگیرم
  
  
آمدم اكنون كه قلب زینبت را شاد سازم
  
تا كه از زهرا به محشر سرخط غفران بگیرم
  
  
آمدم تا اصغرت را عذرخواه خویش سازم
  
آمدم تا اكبرت را دست بر دامان بگیرم

  
   
امام فرمود: «آری. خداوند توبه تو را بپذیرد! از اسب فرود آی». حر عرض كرد : «چون من نخستین كسی بودم كه به رویارویی تو آمدم می‌خواهم پیش از همه در مقابل تو كشته شوم، شاید كه در روز حساب دستم در دست جدت قرار گیرد». 
   
   
دست رد بر سینه‌ام مگذار و بگذر از خطایم
  
تا به راهت سینه را در معرض پیکان بگیرم

  
 
امام(ع) به حر اذن جهاد داد. حر در مقابل حضرت ایستاد و خطاب به لشكر كوفه فریاد زد: «ای اهل كوفه! این بنده‌ی صالح خدا را دعوت كردید و وقتی آمد او را رها كردید؟! به او گفتید ما در راه تو جانبازی می‌كنیم و وقتی آمد شمشیر بر او كشیدید و نمی‌گذارید در زمین پهناور خداوند به سویی رود؟ یهود و نصاری و مجوس از آب فرات می‌نوشند و شما او را و زنان و دختران و خاندان او را از آن محروم كرده‌اید؟ خداوند روز تشنگی بزرگ، شما را سیراب نكند چرا كه پاس حرمت محمد را نداشتید». سپاهیان دشمن كه تاب و تحمل سخنان حر را نداشتند او را تیرباران كردند. پس حر، رجز خواندن آغاز كرد و همراه با «زهیر» به لشكر دشمن حمله نمود و بسختی جنگید و عده زیادی از دشمنان را كشت تا اینكه دسته جمعی بر او حمله كردند و وی را به شهادت رساندند. 
     
امام(ع) خود را به پیكر پاك حر رساند و خطاب به او گفت: «ای حر! براستی همانگونه كه نامت را نهاده‌اند در دنیا و آخرت حر هستی». آنگاه با دستمالی سر حر را كه از آن خون جاری بود بست. 
   
آری؛ امام حسین(ع) خود را به هر كدام از یارانش كه شهید می‌شدند می‌رساند و پیكر پاكشان را در آغوش می‌كشید ؛ اما دل‌ها بسوزند و چشمان بگریند برای او كه تنها و بی كس در گودال قتلگاه افتاده و دشمن بر سینه‌اش نشسته بود... 
   
الا لعنة الله علی القوم الظالمین ؛ و سیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون. 
   
   
....................
   
  
منابع اصلی:
  
1. سید بن طاووس ؛ اللهوف فی قتلی الطفوف ؛ قم: منشورات الرضی، 1364 . 
   
2. شیخ عباس قمی ؛ نفس المهموم ؛ ترجمه و تحقیق علامه ابوالحسن شعرانی ؛ قم: انتشارات ذوی‌القربی، 1378 . 
   
3. اشعار فارسی، زبان حال هستند و سندیت قطعی ندارند. (منبع: جزوه آموزشی آداب مرثیه‌خوانی با عنوان طنین عشق ؛ تهیه و تنظیم مرتضی وافی ؛ قم: انتشارات شفق، 1380).
   
      
منبع: خبرگزاری اهل بیت(ع) ـ ابنا  www.abna.ir


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :