تبلیغات
... فرادیس (بـــوستــان دین شناسی) FARADIS - فقط طلاب بخوانند!!!
 
... فرادیس (بـــوستــان دین شناسی) FARADIS
پرهیزگار باش که دادار آسمان/ فردوس جای مردم پرهیزگار کرد
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : سید محمد موسوی
نظرسنجی
ما را از نظر خود محروم نفر مایید








برچسبها
رمز موفقیت

مرحوم شیخ انصاری ( ره) دارای یک هم مباحثه ای بود، وقتی مرحوم شیخ تصمیم گرفت در نجف اشرف بماند هم مباحثه وی به وطنش مسافرت کرد.

از این جریان مدتی گذشت و اوایل ریاست شیخ بود که آن طالب علم برای زیارت به نجف آمد. وقتی شیخ را در مقام ریاست شیعه دید از او پرسید:
من و تو هم بحث بودیم چطور شد شما به این مقام رسیدید و من همانم که بودم؟ 
مرحوم شیخ فرمودند: من شیره را نخوردم و شما خوردید و این اشاره به این داستان بود که: 

در ایام تحصیل یک مرتبه شیخ با هم مباحثه خود به مسجد کووفه می روند و در آنجا گرسنه می شوند ولی تنها یک فلس پول داشتند.
شیخ یک فلس پول را به رفیقش می دهد تا برود و چیزی خریداری کند و بیاورد. او هم رفت و مقداری نان و شیره روی نان ریخته بود، آورد. شیخ فرمود: این نان و شیره به اندازه دو فلس است در حالی که شما یک فلس بیشتر نداشتی؟! 
رفیقش گفت: با آن یک فلس نان خریدم و یک فلس شیره را نسیه گرفتم. 
شیخ فرمود: من از شیره نمی خورم چون نمی دانم که آیا می توانم قرض را ادا کنم یا نه؟ 
رفیقش خندید و از آن شیره خورد و شیخ تنها نان بدون شیره را خورد. شیخ می خواست هم مباحثه خود را آگاه کند که بر طالب علم واجب است تا این مقدار احتیاط کند تا به مرتبه ای از مراتب علم برسد
Rainbow Hearts Line Divider

برخورد خوب عامل موفقیت

منابع مقاله:

خاطرات و تجارب تبلیغی، دهنوی، حسین ؛


در یکی از ایام تبلیغی به کشوری که 5 الی 10 درصد جمعیت آن مسلمان هستند، مسافرت کردم . از آنجا که اعزام من با سفیر جمهوری اسلامی ایران در آنجا هماهنگ نشده بود و خانه فرهنگ هم از رفتن من، اطلاعی نداشت، پس از رسیدن به آنجا، نه تنها با من همکاری نشد بلکه از من تعهد گرفتند که در هیچ جا سخنرانی نکنم و فقط همراه با قاریان قرآن به مجالس بروم و اوضاع و احوال را ببینم. من نیز با احترام و با برخورد خوب و بدون لجاجت به آن خواسته تن دادم.

در پی این برخورد در اولین جلسه قرائت قرآن، در حالی که در بین مستمعین نشسته بودم، تکه کاغذی از مسئول رایزنی فرهنگی به من دادند که نوشته بود: اگر مایلید فقط 10 دقیقه در رابطه با وحدت به عربی صحبت کنید. این مطلب در زمانی مطرح شد که قبل از آن توسلی پیدا کرده و به خدای متعال عرض کردم: خدایا! من آمده ام تا پیام اسلام را به این سرزمین برسانم، حال می شود که هیچ نگویم و ممنوع المنبر شوم؟

گویا این توسل و عرض ارادت به درگاه باری تعالی و برخورد محترمانه و حالت تسلیم من، سبب شد که فرصت سخن گفتن بیابم. من مطمئنم که اگر از اول درگیر می شدم و سماجت بخرج می دادم، نتیجه کار عکس این بود. پس از چند دقیقه سخنرانی و روبرو شدن با استقبال حاضران، همان کسانی که از من تعهد گرفته بودند سخنرانی نکنم تا آخرین روز اقامتم، خودشان برایم جلسات سخنرانی ترتیب می دادند.

Rainbow Hearts Line Divider


خاطره ای تبلیغی از حجت الاسلام والمسلمین قرائتی

در تابستانی جهت زیارت حرم مطهر امام رضا علیه السلام به مشهد مقدس رفتم، در آنجا خدمت آقا عرض کردم: دوست دارم که ده روز در محضر شما باشم، اما الآن که تابستان است حدود 6 میلیون دانش آموز در محله ها رها هستند لذا وجدانم قبول نمی کند که آن ها رها باشند و من ده روز در اینجا مشغول خواندن زیارت امین الله باشم.

من یک زیارت امین الله و یک زیارت جامعه می خوانم و تقاضا دارم که جلسه ای برای دانش آموزان ترتیب داده شود که هم ده روز را بمانم و هم برنامه ای برای بچه ها داشته باشم.

پس از پایان زیارت، آقای دکتر جمال موسوی اصفهانی مرا در حرم دید و گفت: در اینجا سمینار دبیران تعلیمات دینی برگزار شده است، آیا حاضرید با هم به این جلسه برویم؟ گفتم: بله.

به اتفاق ایشان و به همراه دکتر باهنر که در مسیر با ایشان از نزدیک آشنا شدم و خدمتشان رسیدم، به سمینار رفتم. مقام معظم رهبری، آیت الله بهشتی رحمه الله و آیت الله مطهری رحمه الله در جلسه حضور داشتند و جلسه ارزشمند و سنگینی بود، در آنجا گفتم: آیا ممکن است که 5 دقیقه وقت به من بدهید، گفتند: مانعی ندارد. در مدت 5 دقیقه چند نکته شیرین و جالب بیان کردم. خیلی مرا مورد تشویق قرار دادند.

پس از آن جلسه، مقام معظم رهبری مرا به منزلش دعوت کرد و اتاق و امکانات در اختیار من قرار داد و فرمود: شما در مسجد ما منبر برو. من در مسجد روی تخته سیاه، صلح امام حسن علیه السلام را تشریح کردم، ده روز برنامه داشتم که جلسات هم خیلی شلوغ می شد، و به عنوان کاری جدید مورد استقبال واقع شد، و ایشان هم خیلی از برنامه ها لذت بردند.

در بعضی از این جلسات، آقای هاشمی رفسنجانی و مرحوم آقای ربانی املشی نیز شرکت کردند و این جلسه نیز معرفی مرا فراهم ساخت.

Rainbow Hearts Line Divider


چند تجربه تبلیغی (تبلیغ خارج از کشور)

پدید آورنده : مرتضی دانشمند ، صفحه 107

1. سال 62 برای تبلیغ به لبنان اعزام شده بودم. محلّ تبلیغ من روستای «العین» در استان «بقاع» بود. این روستا سی و پنج روستای دیگر را نیز زیر پوشش داشت. روحانی که به آنجا می رفت باید روزهای مدت مأموریت خود را بین این روستاها توزیع می کرد.

اولین شبی که به مسجد رفتم برایم بسیار خاطره انگیز بود. شیعیان روستا بسیار گرم برخورد کردند. در آن زمان هر روحانی را که از ایران به لبنان می رفت پیام آور انقلاب و آزادی می دانستند. یکی گفت: حال امام خمینی چطور است؟ این جمله را به گونه ای صمیمانه و خودمانی مطرح کرد که احساس می کرد من همین دیروز امام خمینی رحمه الله را دیده و با او سر یک سفره غذا خورده ام.

قرار شد شبها بعد از نماز صحبت کوتاهی نیز داشته باشم. گرچه دوره آموزش زبان را در دفتر تبلیغات اسلامی گذرانده بودم اما باز هراس و اضطراب داشتم. می ترسیدم از هر کلمه من نکته ای بگیرند.

به هر حال خطبه را خواندم، سپس آیات اول تا پنجم سوره بقره را خواندم و بحث را اینگونه آغاز کردم:

نواجه فی هذه السورة المبارکة ثلاث طبقات اجتماعیة: المتقون، الکافرون والمنافقون. الطبقة الاولی هم المتّقون. حقّا من هم المتقون؟ وما هی صفاتهم وعلاماتهم؟ هذه الآیات فی بدایة السورة تشرح لنا صفاتهم. وهی:

أوّلاً: الایمان بالغیب (الذین یؤمنون بالغیب)؛

الثانی: اقامة الصلوة (ویقیمون الصلوة)؛

الثالث: الانفاق من رزق الله (وممّا رزقناهم ینفقون)...

کلّ صحبت ده دقیقه طول کشید. در آخر هم به عربی چند دعا کردم: اللهم اغفر للمؤمنین و..

اللهم احفظ وایّد الامام الخمینی، وانصر جیوش المسلمین.

بعد از منبر در حالی که حسابی عرق کرده بودم، با مؤمنان مصافحه کردم. دوست داشتم عکس العمل صحبتم را ببینم. یکی از آنها گفت: چقدر کم؟ گفتم: خیر الکلام ما قلّ ودلّ. هر چند این سخن او را قانع یا ساکت کرد اما در دل خودم غوغایی بود. احساس کردم ده دقیقه واقعا کم بوده است. اما نقطه قوت بحث این بود که در خواندن 1 ـ خطبه 2 ـ تلاوت آیات 3 ـ دعای آخر منبر یقین داشتم که غلط نخوانده ام. همین موضوع به من دل و جرأت و اعتماد به نفس داد و باعث شد که در جلسات آینده با دلگرمی، انگیزه و مطالعه بیشتر حضور یابم. والله الموفق والمعین.

2. ده روزی بود به لبنان رفته بودم. یک شب برای سخنرانی به یک مسجد رفتم. پس از سخنرانی قرار بود فیلمی را درباره جنگ ایران و عراق نمایش دهند. چراغها را خاموش و تصویر را بر دیوار گچی مسجد انداختند.

من به واکنش و ابراز احساسات لبنانیها سخت توجه داشتم. می خواستم بدانم درباره انقلاب اسلامی، جنگ ایران و عراق و مردم ایران چه احساساتی دارند. در صحنه های مختلف فیلم اظهار نظر می کردند. یک صحنه از فیلم رژه سربازان ایران را نشان می داد. این سربازان طبق دیسیپلین نظامی پیش از انقلاب ریشها را تراشیده بودند. یکی از لبنانیها با دیدن یکی از آنها که ریش نداشت اما دارای سبیل بود، گفت: هذا عراقی.

من آنجا چیزی نگفتم. گفتم بگذار فکر کند در ایران همه معیارها و ملاکهای اسلامی رعایت می شود.

3. یکی از جوانان روستای العین [محل تبلیغم در لبنان] با من انس گرفته بود. در جلسات مختلف شرکت می کرد. یک روز وقتی با من به مقرّ سپاه بر می گشت، سؤالی درباره زبان عربی پرسید. گفت: شیخنا لماذا نزل القرآن بالعربی؛ چرا قرآن به عربی نازل شده است؟

حس کردم بیش از آنکه پاسخ این سؤال برایش مهم باشد، دوست دارد با طرح آن با من حرف بزند. من هم بلافاصله گفتم: «لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ» یعنی برای اینکه [شما عربها] تعقّل کنید.

در حقیقت بخشی از آیه دوم سوره یوسف را بلافاصله دنبال سؤال او آورده بودم.(1) یکدفعه شروع به خندیدن کرد. البته پس از آن درباره نزول قرآن به عربی به طور جدّی با هم گفتگو کردیم.

به نظر می رسد یکی از عوامل موفقیت و کامیابی در امر تبلیغ، چاشنی کردن طنز و شوخی همراه مسائل جدّی است؛ البته به شرطی که حدّ و حدود آن دانسته و رعایت شود. زیرا چنانکه گفته اند: «طنز و شوخی به منزله نمک غذا است»، اگر نباشد غذا بی نمک و اگر بسیار باشد، غذا قابل خوردن نخواهد بود.

یکی از عوامل موفقیت افرادی مثل مرحوم کافی، استفاده آن مرحوم از طنز و مزاح در حد لازم بود.



1. همه آیه این است: «إنّا أنزلناهُ قُرآنا عَرَبِیّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلَونَ».

Rainbow Hearts Line Divider

ماجرای خواندنی احترام امام هادی (ع) به علما 


  حجت‌الاسلام والمسلمین باقر شریف قرشی مولف و نویسنده حوزوی در کتاب زندگانی امام الهادی(ع) به نقل یک ماجرای خواندنی از امام هادی (ع) و شیوه آن حضرت در احترام به علما پرداخته است. 

 امام هادى - علیه السلام - در بزرگداشت دانشمندان و اندیشمندان مى كوشید و به آنها توجهى خاص داشت و آنان را بر دیگر مردم برتر مى شمرد زیرا آنان سرچشمه نور و آگاهى در زمین هستند. از كسانى كه مورد تجلیل امام قرار گرفت، فقیهى بود كه با یكى از نواصب و مبغضین اهل بیت به مناظره پرداخته و او را مغلوب ساخته بود، آن فقیه پس از چندى به زیارت امام هادی (ع)آمد حضرت كه از مناظره او با ناصبى خبردار بود از دیدن وى شادمان شده او را در صدر مجلس ‍ نشاند و به گرمى با وى به گفتگو پرداخت . مجلس مملو از علویان و عباسیان بود. آنان در آنجا از این توجه خاص امام رنجیده شدند و امام را مخاطب ساخته گفتند:

«چگونه او را بر سادات و بزرگان بنى هاشم مقدم مى دارى ؟...»

حضرت در پاسخ فرمود: از كسانى نباشید كه خداوند متعال درباره شان فرمود: «( أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ أُوْتُواْ نَصِیبًا مِّنَ الْكِتَابِ یُدْعَوْنَ إِلَى كِتَابِ اللّهِ لِیَحْكُمَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ یَتَوَلَّى فَرِیقٌ مِّنْهُمْ وَهُم مُّعْرِضُونَ ». (1)

«آیا ندیدى كسانى را كه بهره اى از كتاب آسمانى به آنها داده شده بود، فرا خوانده شدند تا كتاب خدا داور آنان باشد لیكن گروهى اعراض كرده روى گرداندند».

آیا كتاب خداوند متعال را به عنوان داور و حكم قبول دارید؟... همگى گفتند: «آرى ، یابن رسول اللّه ». و امام روش ‍ خود را - به استناد آیات قرآن - چنین مدلّل ساخت : آیا خداوند نمى گوید: « ی یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا قِیلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجَالِسِ فَافْسَحُوا یَفْسَحِ اللَّهُ لَكُمْ وَإِذَا قِیلَ انشُزُوا فَانشُزُوا یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنكُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ  ». (2)

«اى كسانى كه ایمان آورده اید هنگامى كه در مجالسى به شما گفته مى شود جاى باز كنید شما نیز جاى باز كنید تا خداوند براى شما گشایش دهد... تا آنجا كه مى گوید: و دانشمندان را درجاتى بالاتر مى دهد».

خداوند متعال همانطور كه مؤمن را بر غیر مؤ من مقدم مى دارد،« مؤ من عالم» را بر« مؤ من غیر عالم» برترى داده است . و باز خداوند است كه مى فرماید: «خداوند مؤمنان اهل علم را درجاتى ، برترى مى دهد» آیا خداوند گفته است که خداوند نجیب زادگان و شریفان نسب دار را رفعت مى دهد! (نه این گونه نیست) لیكن حضرت باریتعالى با تاءكید مى گوید:

« أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاء اللَّیْلِ سَاجِدًا وَقَائِمًا یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَیَرْجُو رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ إِنَّمَا یَتَذَكَّرُ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ » (3) آیا آنان كه مى دانند و آنان كه نمى دانند با هم برابرند؟».

پس چرا از احترام و تجلیل من نسبت به این عالم كه مورد بزرگداشت خدا نیز هست رنجیده شده اید، شكستى كه این مرد به آن ناصبى با دلایل و براهین (قاطع)داد از هر شرافت مبنى بر نسب و تبار، بالاتر و برتر است .

دلایل و حجت هاى امام ، حاضرین را خاموش كرد لیكن یكى از بنى عباس حاضر در جلسه همچنان بر موضع نادرست خویش پافشارى كرد و گفت :

«یابن رسول اللّه ! شما این مرد را بر ما مقدم داشتى و ما را پایین تر از او به حساب آوردى در صورتى كه او مانند ما نسبى چنین روشن و درخشان ندارد و از صدر اسلام تاكنون آن را كه نسبى شریف تر داشته باشد بر دیگران مقدم مى دارند...»

منطق این شخص عباسى ، منطقى سست و بى بنیاد است كه اسلام بدان كمترین بهایى نمى دهد، اسلام متوجه ارزش هاى والایى است كه هرگز چنین افرادى تصور آن را هم ندارند و به گوششان نخورده است . لذا حضرت طبق اصل قرآنى : « ادْعُ إِلِى سَبِیلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِیلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ» (4) و دستور: « كَلِمُوا  النّاسَ  عَلى  قَدْر ِ عُقُولِهِم » براى قانع كردن وى راه دیگرى در پیش گرفت و گفت :

«سبحان اللّه ! » آیا عباس كه از بنى هاشم بود با ابوبكر تیمى بیعت نكرد؟ آیا عبداللّه بن عباس پدر خلفاى عباسى و از خاندان بنى هاشم ، كارگزار عمر بن خطاب از بنى عدى نبود؟ پس چرا عمر افراد خارج از خاندان قریش را وارد شوراى شش نفره كرد (برای بیعت) ولى عباس را كه هاشمى و قرشى بود وارد شورا ننمود؟!

پس اگر برتر شمردن غیر هاشمى بر هاشمیان نادرست است، باید بیعت كردن عباس با ابوبكر و كارگزارى عبداللّه بن عباس براى عمر را محكوم كنى و اگر آن كار اشكالى نداشت این مورد هم مانند آن روا خواهد بود...».

معترض ، تاب این استدلالات را نیاورد خاموش گشت و دیگر دم نزد.(5)

1-سوره آل عمران ، آیه 23.
2-
 سوره مجادله ، آیه 11.
3-
 سوره زمر، آیه 9.
4-
 سوره نحل ، آیه 125.
5-
 « الاحتجاج» طبرسى ، ج 1 و 2، ص 454.

زندگانی امام علی الهادی(ع)-باقر شریف قرشی


Rainbow Hearts Line Divider
عروسی با دختری کر و کور و شل!

مراسم عقد و عروسی فاصله چندانی با هم نداشتند. خطبة عقد همان روزهای اول خوانده شده بود و تا شب عروسی برسد، محمد بارها از خدا طلب مرگ كرده بود. اما مرگ و میری در كار نبود... باید می‌ماند و مزه مال مردم‌خوری را می‌چشید!

محمد1 پس از كارهای روزانه كنار نهر جوی آبی خسته و افتاده نشسته بود. از سپیده‌دم آن روز تا دم ظهر یكسره كار كرده بود. به پشت دراز كشیده بود و به ازدواج و آیندة خود می‌اندیشید. چقدر علاقه داشت همة فرزندانش را خوب تربیت كند و آنها را جهت تحصیل علوم دینی و سربازی و خدمت‌گزاری امام زمان (ارواحنافداه)، به نجف اشرف بفرستد. خودش كه در این باره به آرزویش نرسیده بود. در فراز و نشیب زندگی، درس و بحث طلبگی را نیمه‌تمام گذاشته و از نجف به «نیار»2  برگشته بود.

«عجب خیالاتی شدم، با این فقر و فلاكت چه كسی عقلش را از دست داده تا به من دختر بدهد؟! خوب درست است كه خدا روزی‌رسان و گشایش‌بخش است،  اما من باید خیلی كار كنم. امسال شكر خدا، وضع زراعت و باغ و دام بد نبود، ولی...».

از فكر و خیال كه فارغ شد، زود از جا برخاست. ترسید كه وقت نماز دیر شده باشد. لب جوی نشست تا آبی به سر و صورت خستة خود بزند كه سیب سرخ و درشتی از دورترها نظرش را جلب كرد: ...عجب سیبی! ...چقدر هم درشت! ...چقدر قشنگ و زیبا!

سیب را كه گرفت، با شگفتی و خوشحالی نگاهش كرد. اول دلش نیامد بخورد. اما مدت‌ها بود كه سیب نخورده بود. یك لحظه هوس شدیدی نمود و در یك آن، شروع به خوردن كرد. سیب كه تمام شد، ناگهان فكر عجیبی در ذهنش لانه كرد و شروع به ملامت خود نمود:

«ای وای! این چه كاری بود كردی محمد؟! این بود نتیجة چندین سال طلبگی‌ات؟! ای دل غافل!... خدایا ببخش!... خدا می‌بخشد، ولی صاحب سیب چطور؟ امان از حق‌الناس

بی‌درنگ وضویی ساخت و روی نیاز به سوی كردگار بی‌نیاز آورد. پس از عروجی ربّانی در سجده‌ای روحانی با تمام وجود از پروردگار هستی مدد طلبید و بلافاصله داسش را برداشت و در امتداد جوی آب به سمت بالادشت به راه افتاد. ظهر كه شده بود، همه به ده برگشته بودند و سكوت وهم‌انگیزی همة دشت را دربرگرفته بود. گاه این سكوت وهم‌انگیز را صدای ملایم شرشر آب جوی می‌شكست.

چند فرسنگی كه راه رفت، به باغی رسید. درختان بزرگ و كهن بید، اطراف باغ را گرفته بودند. كمی آن طرف‌تر، درختان بلند و پر برگ تبریزی قد برافراشته بودند و در میان آنها درختان سیب با انبوهی از سیب‌های سبز و سرخ و زرد خودنمایی می‌كردند. صدای جیك‌جیك گنجشكان و نغمة دیگر پرندگان، صفای دیگری به باغ داده بود. باغ از عطر یونجه و بوی دل‌انگیز گل‌ها و علف‌های وحشی سرشار بود. این همه، محمد را در خود فرو برد، اما پس از لختی‌ درنگ به خود آمد و فریاد زد: كسی این‌جا نیست؟... صاحب باغ كجاست؟

كمی دورتر، در زیر درختان تبریزی، كلبة ساده و زیبایی دیده می‌شد. محمد چندین بار دیگر كه صدا زد، پیرمردی از داخل كلبه بیرون آمد و جواب داد: «بفرمایید برادر! تعارف نكنید! بفرمایید سیب میل كنید!»

و آن‌گاه خوش‌آمدگویان به طرف محمد آمد. محمد در حالی كه از خجالت و شرم سر به زیر انداخته بود، سلام كرد و گفت:

ـ این باغ مال شماست پدر جان؟!

ـ این حرف‌ها چیه؟ بفرمایید میل كنید... مال بندگان خداست... مال خودتان!

ـ ممنون پدر!... عرضی داشتم.

پیرمرد در حالی كه لبخند می‌زد، با تعجب گفت:

ـ امر بفرمایید برادر! من در خدمتم.

ـ اگرچه شما بزرگوارتر و مهربان‌تر از این حرف‌ها هستید، اما برای اطمینان‌خاطر خدمتتان عرض می‌كنم، این بندة گناهكار خدا اهل ده پایین هستم. می‌شناسید، «نیار»؟

ـ بله، بله...

ـ كنار جوی نشسته بودم كه سیبی آمد. گرفتم و خوردم. ولی متوجه شدم كه بی‌اجازه، آن سیب را خورده‌ام. به احتمال قوی آن سیب از درختان شما بوده است، می‌خواستم آن سیب را بر ما حلال كنید پدر جان!

پیرمرد تعجب‌كنان خندید و آخر سر گفت:

ـ كه این طور... سیبی افتاده تو آب و آمده و شما آن را خورده‌اید؟!

و یك لحظه قیافه‌اش را تغییر داد و با درشتی گفت:

ـ نه،... امكان ندارد... اگر می‌آمدی همة این باغ را با خاك یكسان می‌كردی، چیزی نمی‌گفتم... اما من هم  مثل خودت به این‌جور چیزها خیلی حساسم!... كسی بدون اجازه مال مرا بخورد، تا قیام قیامت حلالش نمی‌كنم... عرضم را توانستم خدمتتان برسانم حضرت آقا؟!... بفرمایید!!

چهرة محمد به زردی گرایید و چنان ترس و لرزی وجودش را فراگرفت كه انگار بیدی در تهاجم باد به رعشه افتاده است. به التماس افتاد و هرچه درهم و دیناری در جیب داشت، بیرون آورد و با گریه و زاری گفت:

ـ تو را به خدا پدر جان، این دینارها را بگیر و مرا حلال كن! تو را به خدا من تحمل عذاب خدا را ندارم!... مرا حلال كن پدر جان!

و بعد گریه‌اش امان نداد. مدتی كه گریست، پیرمرد دستش را گرفت، آرامَش كرد و گفت:

ـ حالا كه این‌قدر از عذاب الهی می‌ترسی، به یك شرط تو را می‌بخشم!

ـ چه شرطی پدر جان؟ به خدا هر شرطی باشد، قبول می‌كنم.

ـ شرط من خیلی سخت است. درست گوش‌هایت را باز كن و بشنو و با دقت فكر كن ببین این شرط سخت‌تر است یا عذاب خدا...

ـ مسلّم عذاب خدا سخت‌تر است، شرط تو را به هر سختی هم كه باشد، قبول می‌كنم.

ـ ...و اما شرط من: دختری دارم كور و شل و كر، باید او را به همسری قبول كنی!!

به راستی كه شرط سختی بود. محمد مدتی در فكر فرو رفت و یادش افتاد كه چقدر آرزوی ازدواج كرده بود و به چه دختران زیبارویی اندیشیده بود. ...و اینك تمام آرزوهایش بر باد رفته بود. آهی سوزان از نهادش برخاست و گفت:

ـ قبول می‌كنم.

ـ البته خیالت هم راحت باشد كه همراه دخترم ثروت خوبی هم برایت می‌دهم... ولی چه كار كنم دخترم سال‌های سال از وقت ازدواجش گذشته و كسی نیست بیاید سراغش... بیچاره پیر شده... چه كارش كنم جوان؟!... حالا باید تا آخر عمرم برای خدا سجدة شكر كنم كه مثل تویی را برای دخترم رساند. و بعد قهقهه‌ای كرد و به طرف كلبه به راه افتاد.

نگاه تأسف‌بار محمد برای لحظات مدیدی دنبال پیرمرد خشكید. چاره‌ای نداشت.

مراسم عقد و عروسی فاصله چندانی با هم نداشتند. خطبة عقد همان روزهای اول خوانده شده بود و تا شب عروسی برسد، محمد بارها از خدا طلب مرگ كرده بود. اما مرگ و میری در كار نبود... باید می‌ماند و مزه مال مردم‌خوری را می‌چشید!

عروس را كه آوردند، دل او مثل سیر و سركه می‌جوشید. اضطراب تلخی به دلش چنگ می‌انداخت و نفس را در سینه‌اش حبس و فكرش را در دریایی پرتلاطم غرق می‌ساخت:

ـ خدایا چه كاری بود من كردم؟ این چه بلایی بود به سرم آمد؟! ای كاش به سوی این باغ نیامده بودم! بهتر نبود می‌گریختم! ...نه، نه! باید بمانم!

در این فكرها بود كه ناگاه محمد را صدا زدند:

ـ عروس خانم منتظر شماست!

پاهایش به لرزه افتاد. عرق سرد و سنگینی همة بدنش را پوشانده بود. تا به اتاق برسد، هزار بار مرد و زنده شد. چنان در اضطراب و اندوه بود كه متوجه همراهان عروس هم نشد.

در را كه باز كرد، صدای نازنین دختری را شنید كه به او سلام گفت. صدای دختر هیچ شباهتی به صدای لال‌ها و كورها و شل‌ها نداشت.

ـ نه، نه، تو كه لال بودی دختر؟!

دختر لبخندی زد و نقاب از چهره كنار زد:

ـ ببین! لال نیستم! كر هم نیستم! شل هم نیستم!

بلند شد و چند قدمی راه رفت، تا خیال محمد از همه چیز راحت باشد. محمد كه مدهوش و مسحور زیبایی دختر شده بود، بی‌مهابا فریاد كشید:

ـ تو زن من نیستی!... زن من كجاست؟!... زن من...

و فریاد زنان از خانه بیرون آمد. زنان و مردانی كه خسته و كوفته از كار روزانه آنك در خانه‌های اطراف خود را به بستر آرامش انداخته بودند، با صدای محمد جملگی از جا جستند و خانة تازه‌داماد را در میان گرفتند.

ـ این زن من نیست... زن من كجاست؟! چرا مرا دست انداخته‌اید؟!

چند مرد تنومند، بازوان پرقدرت محمد را گرفتند و او را ساكت كردند. پدرزن محمد كه میهمان خانة هم‌جوار بود، جمع را شكافت و جلو آمد. لبخندزنان صورت محمد را بوسید و طوری كه همه بشنوند، بلند گفت:

ـ بله آقا محمد! عاقبت پارسایی و پرهیزكاری همین است... آن دختر زیبارو زن توست. هیچ شكی هم نكن! اگر گفتم كور است، مرادم آن بود كه هرگز به نامحرم نگاه نكرده است و اگر گفتم شل است، یعنی با دست و پایش گناه نكرده است و اگر گفتم كر است، چون غیبت كسی را نشنیده است... .

ـ چه می‌گویی پدر جان؟!... خوابم یا بیدار؟!...

ـ آری محمد، دختر من در نهایت عفت بود و من او را لایق چون تو مردی دیدم... .

هلهله و شادی به ناگاه از همه برخاست و در سكوت شب تا دورترها رفت. محمد در حالی كه عرق شرم را از پیشانی‌اش پاك می‌كرد، دوباره روانة حجرة زفاف شد و از این‌كه صاحب چنین زن و صاحب چنین فامیلی شده است، بی‌نهایت شكر و سپاس فرستاد.

...و اینك صدای پای كودكی از آن خانه شنیده می‌شد؛ صدای پای بهار. آری، از چنان مادر و چنین پدری، پسری چون احمد مقدس اردبیلی به ارمغان می‌آید كه از مفاخر بزرگ شیعه و عرفای به نامی هستند که توصیفش محتاج كتاب دیگری است. 3

پی نوشت ها:

1. پدر مرحوم مقدس اردبیلی.
2. «نیار» نام روستایی در سه كیلومتری اردبیل است كه اكنون به اردبیل متصل شده است. این روستا ولادتگاه مقدس اردبیلی بوده است.
3. ر.ك: قنبری، حیدرعلی، داستان‌های شگفت‌انگیز از تربیت فرزند، ص46ـ52؛ به نقل از آینة اخلاص، ص18.

منبع : خانواده وتربیت مهدوی،ص257،آقاتهرانی وحیدری کاشانی
پرسمان / مذهبی
 چرا با وجود آگاهی از برکات نماز شب موفق به انجام آن نمی شوم؟

همه مؤمنان از برکاتِ نمازِ شب و شب‌زنده‌داری آگاه هستند. امّا چرا بسیاری به این مهّم موفَق نمی‌شوند؟

گاهی انسان براساس باور نادرست، فعّالیت خود را آغاز می‌كند و موفّق نمی‌شود. شكست در این مرحله سبب می‌شود كه در باور خویش تردید كند، شكست‌های دیگری كه پس از شكست اوّل رخ می‌دهد، باور را از میان برمی‌دارد، در این مرحله شخص گرچه تصوّر درستی از سود و یا زیان دارد امّا نمی‌تواند آن‌را تصدیق كند و به آن باور ندارد. در نتیجه از آموزه‌های عقل و شرع روی می‌گرداند. برای نمونه همه مؤمنان از برکاتِ نمازِ شب و شب‌زنده‌داری آگاه هستند. امّا چرا بسیاری به این مهّم موفَق نمی‌شوند؟ یكی از عوامل محرومیّت از بركات سحر، بی‌توفیقی‌های پی‌درپی است. 
یكی از دوستان به خدمت یكی از علمای اصفهان رسید و از ایشان پرسید: «توفیق خدا برای نماز شب یعنی چه؟» فرمود: یعنی این كه انسان بداند نماز شب چند ركعت است. پرسید: دیگر چه؟ فرمود: این كه فرد مسلمان باشد و شیعه دوازده امامی هم باشد. پرسید: دیگر توفیق به چیست؟ فرمود: دیگر این‌كه جهت قبله را بداند و بیدار هم باشد. گفت: آقا این همه را داریم. پس چرا نماز شب نمی‌خوانیم؟ فرمود: «یك جو غیرت هم می‌خواهد. این به دست خود توست، تنبلی نكن و اراده داشته باش، می‌توانی نماز شب بخوانی».

منبع : اراده؛ ضعف اراده و قوت آن/مرتضی آقاتهرانی
پرسمان / مذهبی
 چه کنم تا هنگام گناه کردن به یاد خدا باشم؟

نخست موعظه پیر می فروش این است***که از معاشر ناجنس احتراز کنید

از معاشر ناجنس احتراز کنید

سوال:

چه کنم تا هنگام گناه کردن به یاد خدا باشم و از گناه کردن منصرف شوم؟ (خیلی سخته از کجا شروع کنم؟)

جواب:

دوستان و محیط خود را سالم کنید و یا تغییر دهید. چنان­که جناب حافظ گفت:

نخست موعظه پیر می فروش این است               که از معاشر ناجنس احتراز کنید



آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :